شهید احمد علی نیری در تابستان 1345 در روستای آینه ورزان دماوند به دنیا آمد.
از همان کودکی به حق الناس ونماز اول وقت اهمیت بسیاری می داد.در مقابل معصیت و گناه واکنش نشان میداد همه میدانستند که اگر مقابل احمد آقا غیبت کسی را انجام دهد با آنها برخورد خواهد کرد.
احمد آقا بسیار اهل توسل بود . در وصیت نامه خود به قرآن بسیار سفارش کرده است.از شاگردان آیت الله حق شناس بود . بعد از شهادت احمد حضرت ایت الله حق شناس از کرامات و خاطرات عجیبی از این بنده مخلص پروردگار بیان کردند و
گفتند : آقا در این تهران بگردید ببینید کسی مانند این احمد آقا پیدا می شود یا نه؟
یه روز امتحان بعد از ساعات آموزشی برگزار شد موقع نماز بود با اینکه همه ما سر صف بودیم او آهسته حرکت کرد و رفت سمت نماز خانه میدانستم نماز او طولانی است هرچه گفتم بی فایده بود .همان موقع همه ی ما را به صف کردند و وارد کلاس شدیم خیلی ناراحت احمد بودم و 20دقیقه توی کلاس نشسته بودیم و از معلم وناظم خبری نبود .معلم وارد کلاس شد و با عصبانیت گفت دستگاه تکثیر کلی وقت مارو تلف کرد تا این برگه ها آماده بشه همان موقع احمد وارد کلاس شد با اینکه معلم اخلاقی داشت که بعد از خودش کسی را به کلاس راه نمی داد به احمد گفت نیری برو بشین سرجات...احمد مشغول به پاسخ به سوالات شد فرق او با من این بود که او نماز اول وقت را خوانده بود و من ...
ما نماز میخواندیم که رفع تکلیف کرده باشیم ولی او از نماز خواندن ومناجات با خدا لذت می برد یه شب احمد در حال خواندن نماز بود از دور او را نگاه می کردم گوبی خداوند در مقابلش ایستاده بود و او مانند یک بنده ی ضعیف مشغول تکلم بود قنوت نماز طولانی شد بعد از نماز ا ز او پرسیدم توی قنوت نماز چیزی شده بود ؟
کمی فکر کرد وگفت :چیز خاصی نبود میخواست طبق معمول موضوع را عوض کند اما انقدر اصرار کردم که گفت : در قنوت نماز بودم که گویی از فضای مسجد خارج شدم نمیدانی آنچه که از زیبایی های بهشت و عذاب های جهنم گفته شده همه را دیدم ...
یه روز بهش گفتم من نمیدانم چرا توی این چند سال اخیر شما در معنویات رشد کردی .می خواست بحث را عوض کنداما سوالم را تکرار کردم . گفتم حتما علتی داره.گفت اگه طاقتش رو داری بشین تا برات بگم.
یه روز با رفقای محل وبچه های مسجد رفته بودیم دماوند. همه مشغول بازی بودند یکی از بزرگترها گفت احد آقا برو کتری روآب کن بیار... منم راه افتادم راه زیاد بود کم کم صدای آب به گوش رسید.از بین بوته ها به رودخانه نزدیک شدم.تا چشمم به رودخانه افتاد یه دفعه سرم را انداختم پایین و همان جا نشستم بدنم شروع کرد به لرزیدن نمیدانستم چه کار کنم . همان جا پشت درخت مخفی شدم ...می توانستم به راحتی گناه بزرگی انجام دهم. پشت ان درخت وکنار رودخانه چندین دخترجوان مشغول شنا بودن .همان جا خدا را صدا زدم و گفتم خدایا کمک کن. خدایا الان شیطان به شدت من را وسوسه میکند که من نگاه کنم هیچ کس هم متوجه نمی شوداما خدایا من به خاطر تو ازین گناه می گذرم.
کتری خالی را برداشتم از جایی دیگر آب تهیه کردم ورفتم پیش بچه ها ومشغول درست کردن آتش شدم.یه سختی آتش را آماده کردم و خیلی دود توی چشمم رفت و اشکم جاری بودیادم افتاد حاج آقا گفته بود هرکس برای خداگریه کند خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت . گفتم ازین به بعد برای خدا گریه میکنم حالم منقلب بود و از آن امتحان سخت کنار رودخانه هنوز دگرگون بودم واشک میریختم ومناجات می کردم خیلی باتوجه گفتم یا الله یا الله... به محض تکرار این عبارات صدایی شنیدم که از همه طرف شنیده میشد به اطرافم نگاه کردم صدا از همه سنگریزه های بیابان و درختها و کوه می آمد!!! همه می گفتند سبوح القدوس و ربنا الملاکه والروح...
از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد...

نوزده ساله بود که به جبهه اعزام شد چندماه بیشتر جبهه نبود عملیات والفجر8 منطقه فاو شرکت کرد. ترکش خمپاره درست از پهلوی چپ وارد و به قلب او اصابت کرد.کمکش کردم تا بلند شود به سختی روی پای خود ایستاد به اطراف نگاه کرد و رو به سمت کربلا قرار گرفت دستش را با ادب به سینه نهاد و گفت : السلام علیک یا اباعبدالله ... یکباره گردنش کج شد به زمین افتاد ...
***********



![[ ]](http://img.persiangig.com/img/in/none.gif)







