X
تبلیغات
جرعه ای از تسنیم

جرعه ای از تسنیم
جامانده فکه (نمیدونم جامونده چطوریه در عمل که صد درصد ولی ...... 
قالب وبلاگ
طراح قالب

شاید کمی عجیب باشه سعی کردم وارد بازی دنیا بشم خیلیم دوست دارم از نعمات بیکران دنیا سرشار شوم  ولی هر بار یکدست غیبی همه چینشهایم را بهم میریزد گویی میخواهد بگوید برای دنیا نیستی
به مرگ هم نمیتوانم بیاندیشم چون روحم در دنیا است و آن تصور مرگ هنوز برایم هراس آور است

امابه رویاهایم و شهدا ایمان آوردم
قبل از برگزاری مراسم شهید اوینی در تالار سه شنبه قبل  شهید آوینی را در عالم رویا دیدم دوربین به دست از منظره ای فیلم میگیرد
به حالت قهقهه  میخندید و من در کنارش بودم گفت بیا ببین اینها من را میبرند زیر این تانک شهید میکنند دوباره من زنده میشوم
و میدیدم تانکی می آید و ایشان شهید میشوند و دوباره میبینم کنار من ایستاده و فیلم میگیرد
وقتی بیدار شدم خودم به رویایم خندیدم و گفتم عجب از بس فکرم به ایشان مشغول بوده این خواب را دیدم
اما این روزها بیشتر متوجه میشوم
در این مناظره ها  همایشها و گفتگوها ایشان چند بار شهید میشوند و دوباره ........
نمیخواهم نقد کنم
اگر ایشان امروز بودند باز هم داستان خنجر و شقایق تکرار میشد
بنابراین
اما از این آوینی شناسی دست برداریم
شهید آوینی را فقط خود شهید آوینی میشناسد آن هم لحظه پرواز

[ ] [ ] [ مجاهد ]
آمدم از نامردیها بنویسم میگویند موفق کسی است که گذشته را فراموش کند کم کم سعی میکنم آنچه برمن گذشت را فراموش کنم ولی هر از گاهی با خواندن مطلبی صحنه ای از گذشته تداعی میشود

وقتی میبینی کسی که به تو بدهکار است و ظلم روا داشته در مراسم  هیات تاسوعا و عاشورا 5 راس گاو و دو نفرشترقربانی میدهد  وقتی میبینی  جای مهر بر پیشانی دارد وقتی میبینی مردم او را مومن میبینند و تو را کافر

چون شبیه ظاهری او نیستی  ......

(در زندگی با دو گروه ظالم مواجه شدم )

یکی اشنایی طالم که در میان جمع تظاهر به دینداری میکند و در باطن همه چیز را انکار جز منافق لقب دیگری شایسته او نیست

یکی  بی دین احمق که از زیادی زرنگی به چاه ویل سقوط خواهد کرد

آنانکه مرا مییبنند میگویند خوب مانده  ای  به نظرم توقع داشتند خورد شوم

.و باز بنظرم اوج دیوانگی است کسی بخاطر این مسایل بگوید نابود شدم و یا درصدد انتقام برآید

چه میگویم 

اینها در دل جای گرفته بود که یک مقاله خواندم شرمنده شدم  گفتم قیاس با حضرات معصومین نیست که کسی علی بن ابی طالب (ع) را به شهادت میرساند که از خوشنامترین مردم روزگار خویش بوده

از ابن ملجم مرادي و خط و ربط هايش چند مطلب مشترك در همه منابع به چشم مي خورد. كه مهمترين شان را اينطور ذكر كرده اند:‌

 

    با شروع خلافت حضرت على(ع) حبیب بن منتجب حاکم یمن بود. حضرت نامه اى براى ابقاء او و بیعت گرفتنش از مردم یمن نوشت. حبیب ده نفر نماینده از شايستگان اهالى یمن را به سرپرستى عبدالرحمن بن ملجم مرادى به کوفه فرستاد. پس از ورود، ابن ملجم عرض تبریک مفصلى ایراد کرد تا رسید به اینجا که: "تو امیرالمؤمنین و وصىّ رسول خدا و وارث علوم او هستى. خداوند لعنت کند کسى را که انکار حق تو را بکند." و سه بیت شعر نیز گفت که مضمونش این است: "با تمام قوا و مردان زیرک در اجراي فرمانت حاضریم." حضرت فرمود: نامت چیست؟ عرض کرد: عبدالرحمن پسر ملجم مرادى.

 

حضرت فرمود انّاللّه و انّاالیه راجعون و به او نگاه مى کرد و دست بر دست مى زد و استرجاع مى نمود و مى فرمود تو مرادى هستى. پس از آنكه هیئت یمنى بیعت کردند، حضرت، ابن ملجم را دو مرتبه دیگر خواست و از او بیعت گرفت و این عمل 3 بار تکرار شد. عرض كرد یا على چرا با من اینطور معامله مي کنى؟ فرمود زیرا مى بینم تو بیعت را نادیده خواهى گرفت و پیمان را خواهى شکست. عرض کرد دل من مملو از محبت توست، دوست دارم در رکابت شمشیر زنم. حضرت لبخند زد و سئوالاتى نیز نمود و فرمود بالاخره تو قاتل من خواهى بود. ابن ملجم گفت اگر مرا چنین فکر مى کنى تبعیدم کن حضرت فرمود به همراه هیئت یمنى به یمن برگرد. ولى پس از سه روز ابن ملجم مریض شد و همراهانش رفتند و او ماند. حضرت به پرستارى ابن ملجم پرداخت و به دست خود دوا و غذا به وى مى خورانید تا خوب شد از این پس ملازم رکاب حضرت بود و این بزرگوار او را به منزل مى برد و پول به وى مرحمت مى کرد و همواره مى فرمود من زندگانى او را مى خواهم ولى او قتل مرا مى خواهد. ابن ملجم گفت یا على اگر چنین است مرا بکش. فرمود قصاص قبل از جنایت نمى شود.


ابن ملجم در جنگ جمل در سپاه امام قرار گرفت و جنگيد، همچنين وي در جنگ صفين نيز از سپاهيان امام بود.و از خوارج نبود

آیت الله بهجت در ذیل این واقعه فرمودند: «همیشه از خدا بخواهیم که عاقبت ما را ختم به خیر کند

آری جایی که اینچین است ولی باز گفتم نمیشود قیاس نمود ما بپای آنان نمیرسیم در شکیبایی و استواری هرگز مثل ائمه نیستیم و نخواهیم بود

ولی یک مطلب خواندم که از جانبازان خجالت کشیدم

همسر آقای کروبی در اظهاراتی گفته اند اگر همسرم از اعتقادات قبلی خود (همکاری با عوامل فتنه ) ذره ای عقب نشینی کند خودکشی میکنم

ای عزیز مسلم است که باید خودکشی کنی آخه خانه ای که درجماران سکونت داری روزگاری آسایشگاه جانبازان بوده و شنید ه ام که شما با دست خود خانمی که خدمت به عزیزان را مینموده بیرون کرده ای  و جانبازان رابه جایی دیگر منتقل و خانه را با سند و مدرکی جعلی بنا م خود نموده اید باید هم خودکشی کنی که برازنده چون تویی است

از روی گل گلاب شهید آوینی در بهشت خجالت میکشم  که این همه سختی دید و دم نزد و من این همه نوشتم


********

پاسخ یک خواننده وب

نوحه بالا از آقای نزار قطری است که همزمان با خواندن این نوحه و پخش آن از شبکه های عربی یک معجزه نیز برای پسر بچه ای بنام سجاد روی داد

عنوان این قضیه این بود که کودکی به نام سجاد که پسر یکی از خانواده های صفوانی است ،در سن سه سالگی ،برای او در آن ایام که مصادف بود با ماه صفر 1426 قمری و ماه  مارس 2005 میلادی حادثه ای رخ داده و آن حادثه این بوده که او از راه پله طبقه سوم ساختمان به سمت طبقه همکف سقوط کرده است .

 و بعد از معاینه های متعدد پزشکی که در تعدادی از بیمارستان های مختلف صورت گرفت همه این را می گفتند که او سالم است و اتفاقی برای او نیفتاده است و همچنین خود کودک(سجاد) به مادرش گفت که برای او اتفاقی نیفتاده است و فقط آن لحظه ای که داشت سقوط میکرد(این حرف پسر بچه است و معمولا بچه ها  دروغ نمی گویند) خانمی با لباس سبز رنگ که به او ام البنین(س) می گویند او را با لطافت گرفته و بروی زمین گذاشته و پس از آن هم رفته است

سجاد ابیاتی را زمزمه می کردکه به آنها عشق می ورزید و در طول روز آنها را مدام تکرار می کرد و این ابیات مربوط به قصیده ای است که با صدای زیبای نزار القطری خوانده شده است که دفعات بسیار زیادی این قصیده از شبکه  ماهواره ای الانوار پخش شد.

و این قصیده شامل ابیات حزینی است  که زبانحال حضرت ام البنین(ع) زن دوم امیرالمومنین حضرت علی بن ابی طالب(ع) می باشند، را بیان کرده است و قالب این قصیده با لهجه عراقی سروده شده است که به عبارت زیر است:

(آنا أُم البنين الفاقدة أربع شباب** فدوة لتراب الحسين، فدوة لتراب الحسين) (من ام البنینی هستم که چهار جوان از دست داده ام     همه شان فدای خاک پای حسین(ع)  همه شان فدای خاک پای حسین(ع) )


************


مرحوم آیت الله عبدالکریم حق شناس می گفتند: یک مشکلی داشتم خیلی عظیم و این گره باز نمی شد و چهل روز نذر زیارت عاشورا کردم، شب چهلم در عالم مکاشفه دیدم رئیس مذهب را – حضرت امام جعفر صادق (ع) – گفتند: حق شناس چرا اینقدر خودت را به زحمت انداخته ای؟ گفتم: مشکلم سنگین است. حضرت فرمود: اگر شب اول دست توسلت به دامن قنداقه اش بود، مشکلت را حل می کرد.

***********

[ ] [ ] [ مجاهد ]
پیامهای مختلف تلفن های همراه  آگهی های بازرگانی  جوایز آتشین

خداوندا خودت شاهدی در هیچ مسابقه و جایزه ای شرکت نکردم جز ده دوازده سال قبل فقط برای برگزاری کتاب نماز

نهج البلاغه و قرآنش هنوز در کتابخانه ام است لوح تقدیرش سالها در چمدان خاک میخورد سکه طلایش هم هدیه روز مادر به مادرم

بعد از آن هرگز به خو د اجازه ندادم به این جوایز فکر کنم

حتی به با اینکه خودم روزگار ی فروشنده برند و مارک بوده ام هرگز از مارک استفاده نکردم

عاشق چای تی بگ  تویینگزم بخاطر عطرش  و به تبلبغ جوایز نمی اندیشم  گاه قهوه ترک میخورم وگاه به تلخی اسپرسو و شیرینی نسکافه کلاسیک  برنج برایم فرق نمیکند آوازه باشد یا 21یا طبیعت  گاهی برنج طارم  باز میگیرم  گاه با همان بسته گونی سفیدش  تبلیغات تلفن همراه را همیشه یا بلوک میکنم یا حذف  و هرگز نه  سی دی قهوه تلخ خریدم  و نه ویلای شمال  حتی امروز که گاهی به هزینه های هنگفت زندگی می اندیشم و نبود کار و از دست رفتن سرمایه باقی مانده

در همین افکار زنگ تلفن همراه میخورد  من وکیل فلانیم

گویا شما باید مبلغی برای خمس و زکات بپردازید  خنده ام میگیرد کسی که در عمرش یکرکعت نماز نخوانده و قرآن را قبول ندارد اینبار برای باقی مانده هزینه ارثش که یک امضای ناقابل وصی دارد به چه ترفندهایی دست میزند

مدتی طول میکشد تا به وکیل بهتر است این روزها بگوییم شرخر  بفهمانم که این هزینه را وراث باید بپردازند نه ذی نفع

و وقتی دست از پا درازتر متوجه اشتباهش میشود با کلی عذرخواهی میخواهد پایان دهد میگویم میدانی وکالت یک گوی آتشین در جهنم را قبول کرده ای که با چرخشش تو را هم  خورد خواهد کرد قطع میکند

یک استکان چای دارچین میریزم وبه شفای یک جانباز می اندیشم  میخواهم برایت ختم قران بگیر م شفا یافتی 

برایت مینویسم یک بدهکاری داری آن هم یک دعای مستجاب برایم

اما

هنوز حمد رانخوانده ام

شفا گرفتی ای چقدر زود



گاهی سری به وبلاگهای مختلف میزنم چند ر وز پیش وبلاگ خط مقدم را میخواندم که ایشان از برادر جانباز عزیزی نوشته بودند چهره این جانباز آشناییت عجیبی داشت با اینکه خیلی فکر کردم هنوز هم بیاد نمی آورم ایشان را در کجا زیارت نموده ام

جانباز عزیزی محسن صابر که بهتره بگیم الان  دیگه شهید محسن صابر


یک سخن کوتاه با این شهید عزیز

تو را نمیشناسم با اینکه خنده هایت برایم آشنا است  با اینکه چهره ات را در جایی زیارت نموده ام و نمیدانم کجا

نامه من برای تو اززندان است زندانی بنام دنیا برای تویی که نمیشناسمت

اول کلام  نگران عطیه الهیت نباش اینرا از چشمان نگرانت بسویش متوجه شدم  جایگاهی از نور شور  و سرور ی مریم وار  برایش میبینم  امیدوارم تحقق یابد

و دوم از آنهایی نیستم که بعد از شهادت ها بگویند گل ما پر پر شد

شما گلهای سرخ عشق را میبینم که چگونه در این زندان پژمرده میشوید  و دستانم را با زنجیری از جنس صبر بسته اند  و جز دعا نمیتوانم کاری کنم

الان از هر روز سرختر سرحالتر و شادابی توصیف نشدنی داری  به قول خودمونی الان نور بالایی 

دردنداری و سرخوش به پروازی 

الان موقع دستگیری است  دراین پرواز دست ما را بگیر تا با تو به پرواز آییم 




[ ] [ ] [ مجاهد ]

مراسم بزرگداشت شهیدان صیادشیرازی، سیدمرتضی آوینی، رضا چراغی و سعید یزدان‌پرست پنج‌شنبه ۲۱ فروردین ماه در قطعه 29 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) برگزار می‌شود.


به گزارش پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران ،مراسم بزرگداشت شهید سپهبد علی صیادشیرازی، سید شهیدان اهل قلم شهید سیدمرتضی آوینی، شهیدان سردار رضا چراغی و سعید یزدان‌پرست ساعت 17:30 پنجشنبه ۲۱ فروردین در قطعه 29 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) به همت خانه شهید وابسته به بنیاد شهید و امور ایثارگران استان تهران برگزار می گردد.

***************************
نمیدونم ا مسال هم میتوانم مثل سال قبل بیایم یا نه
سال قبل همه چیز اتفاقی بود بهتره بگم هیچ چیز اتفاقی نیست همه چیز برنامه ریزی دقیق خدا  و علت و معلولهایش در دنیا است
پکر و گرفته بودم از وکیلی که 16 میلیون تومان حق الوکاله گرفت و اخر ش نفهمید اصلا لیلی مرد بود یا زن .از قاضی دیوان عالی کشور دلم گرفته بود که میگفت واگذار خداکن و حتی خودش کاملا گیج شده بود از این همه سردرگمی پرونده ها
هر لحظه برایش دعا میکنم بخاطر قضاوت اشتباه قصاص اخروی نشود ان شا الله
همینطور که نگران بودم نمیدانم چرا سر از بهشت زهرا در آوردم
آمده بودم عقده دل برای شهدای گمنام بگویم که خبر سالگرد شهادت شهید آوینی را دیدم و سخنرانی برادر محترم حاج سعید قاسمی
در حین سخنرانی آنقدر گریسته بودم که دیگر راه راهم نمیدانستم
شخصی دستانم را گرفت تا زمین نخورم برای شهید آوینی هزار بار سوره توحید خواندم
چند روز بعد از خیابانی رد میشدم دیدم مراسم برای ایشان است باز همرفتم سه شب متوالی
در هر سه شب از ایشان کمک خواستم و اتفاقات جالبی برایم می افتاد
شهید آوینی شهیدی که  دوربین فیلبرداریش روشن  است   تنها شهیدی که هنوز در رملهای فکه قدم میزند اینبار نه برای پیدا کردن همرزمانش  اینبار برای آمدن ما ثانیه  شماری میکند
شهیدآوینی بیدار است و  منتظر
و من نمیگویم عزم آمدن دارم میگویم اگر دوست داشتی شرایط را خودت مساعد کن
چون من عاشق راه شما هستم
عاشق خواندن داستان کربلای شما
ولی هر چیزی اذن ورود میخواهد
اذن بده شهید راه حسین (ع)

[ ] [ ] [ مجاهد ]
میگن مرزبانان یکساعت پیش آزاد شدند

خدا کنه ان شا الله

منکه خیلی خوشحالم 

همش میگم خدا کنه اعدام آن یکنفر و خبر شهادتش هم دروغ باشه  همش میگم خدایا هر پنج نفرشو ن سالم باشند الهی 

به حق حضرت زهرا خدایا کمکشون کن

خب بازم خبر رسیده شهادت یکنفر تایید شده 

چند روزی که   نبودم نگران بودم روز سیزدهم چه اتفاقی میافته

خدا کنه خبر آزادی درست باشه  و تایید بشه

*****

قرار بود این پست درباره مطلبی دیگر باشد و یک شهید 

بعد قرار شد درباره حادثه جالبی که برایم رخ داد باشد و اما شوق آزادی این سربازان مانع نوشتن شد

*******

قرار بو دجای بروم برای عزاداری  وچند شبی آنجا باشم

قبل از رفتن برای آخرین بار رفتم منزل سابق که حالا آدم شیادی آنرا ساخته  و فروخته

بسیار زیبا و شکیل شده بود با حسرت خاصی نگاه کردم  اینجا برای من بود بیادم آمد حضرت زهرا (س) را روبروی همین خانه بالای چراغ برق دیدم در رویایم

ولی دل کندن کمی سخت بود باید برای همیشه فراموش میکردم و از آن به بعد پایم را آنجا نمیگذاشتم

هر شب بیایی و اه بکشی تا آهت دامن بگیرد این کار هم پسندیده نبوده و نیست

با خود م گفتم ای ای ای این خانه چقدرزیبا شد ه  خدا لعنت کند آنان که به ظلم اینجا را گرفتند خیابان خلوت بود به ناگاه سگ بزرگ وسیاهی به سمتم می آمد دهانش کف داشت و زبانش بیرون بود در مطالب اینترنتی خوانده بودم این چنین سگهایی هار هستند ترس شدید ی مرا فراگرفت اگر حرکت میکردم و میدویدم به سمتم هجوم میبرد فقط یک آن در دل گفتم خدایا هیچی نخواستم فقط این سگ هار دور شود در اینجا هم کسی نیست

دیدم نخیر دوربشو هم نیست همینطور می آید برای اولین بارفهمیدم ذکر دلم چیست

هر کس در حادثه خاصی یا مطلبی اسم یک ائمه را صدا میزند و من هیچ وقت اسمی خاص صدا نمیزدم  نمیدانم چه شد که فقط بلند گفتم یا حسین و دویدم خیابان رابه سمت کوچه ای  رفتم 

پنج دقیقه ای گذشت  ایستادم وخبرینشد  فهمیدم سگ رفته  اما برایم جالب بود واردنمایشگاه کوچه های بنی هاشم شده بودم

کنار دفتریادداشت انجا بدون هیچ یادآوری خاصی حتی این کلمات درذهنم نبود ولی نوشتم

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین



[ ] [ ] [ مجاهد ]

http://sangariha.com/i/attachments/1/1382082756748830_large.jpg


نظریه ای جدید بین بعضی افراد میشنوم که مگر فقط باید ثرتمندان بد ثروتمندتر بشوند ما هم که مومنیم و با تقوا و خداپرست باید به حد بالایی از ثروت و رفاه دست یابیم

من سخن ائمه معصومین را قبوا دارم در دو حدیث متواتر که فرموده اند خدایا از فقر به تو پناه میبرم . و فقر نزدیک است که به کفر منجر شود .

و توصیه فراوان به داشتن روزی وسیع  و وارد شدن ادعیه در این  رابطه 

اما نکته ای را هم نباید فراموش کرد که این ثروت و روزی فراوان باید در حدی باشد که خودش منجر به کفر نشود

خواهی نخواهی ثروت بیش از حد خارج شدن از دایره اسلا م را در پیش دارد

و این را از نوشته های شخصی میخوانید که بعد از داشتن رفاه نسبی به رفاه کامل میرسد وبعد بیکباره همه چیز را از دست میدهد  و این به آن معنا نیست که بگویید حتما اگر الان داشت  و مثل روز اول بود این سخنان را نمیگفت نه اینطور نیست

الحمد الله وضعیت طوری هست که گذران عمر به حد کفایت باشد اما یک مطلبی را لازم دیدم بنویسم

خب فروشگاه بزرگی را شریکی در بهترین منطقه اداره کردن  و به این فکر باشی که تا دو سال دیگر بهترین سود حاصله را بدست می آوری همانطور که همکارت خانه ای خرید

نمیدانم اواخر اردیبهشت 1388 بود یا اوایل خردادش که شهادت حضرت زهرا (س) قرار داشت

شب شهادت بود باید درب را میبستم که ساعت 7 عصر مشتریان سرزده ای بدون وقت قبلی آمدندچون خریداران آخر وقت طوری بوده اند که باید حتما تماس میگرفتند  خانواده عروس و داماد بودند و انتخاب لباس عروس بخاطر وجود اجناس متنوع اعم از بدلیجات گران قیمت کیف و کفش و لوازم آرایش و ..... این مکان را انتخاب کرده بودند تا خریدشان را یکجا انجام دهند  مادر عروس دایره با خود آورده بود و در تمام مدت به هل هله و شادی مشغول بودند

شب شهادت حضرت زهرا (ص) بود و این تصور که شاید اقلیت مذهبی باشند باعث شد چیزی نگویم در نظر خودم هم ایرادی نداشت رفتار انها به عزاداری من مربوط نمیشد سعی میکردم بیتفاوت باشم تا خریدشان را انجام دهند و بروند

همسایه فروشگاه یک یهودی بود که گاهی شبها میگفت مرا به امامزاده صالح ببرید و میگفت بخاطر نام حضرت موسی (ع) که بروی امام ما هم هست احترام خاصی به این بقعه دارد  این همسایه با حالت بسیارناراحت آمد وبه خریداران تذکر داد و گفت من یک یهودی هستم نمیدنم شما مسلمانید یا خیر  اما من برای این شب حرمت قایل هستم  لطفا دف و دایره نزنید 

و جالبه که من نیز متوجه شدم آنها مسلمان بودند 

و به هر طریق خریدشان انجام شد اما فهمیدم وسوسه سود بیشتر باعث شد آنها را بیرون نکنم چون بعد رفتنشان با فریاد آن همسایه که زودتر در را ببند حوصله ندارم دوباره برای تذکر بیایم  متوجه رفتار خودم هم شدم 

این شبها اغلب یا در هیات هستم یا مسجد برای عزاداری فاطمه زهرا (س)

با خود می اندیشم چند سال قبل هم مثل الان نماز اول وقت  روزه و نیایشم برپا بود اما نسبت به خیلی از امور بیتفاوت بودم

رفاه خوب استام ا وقتی متوجه میشوی زیاد از حدش بیتفاوتی را می آور د و خدا آن روز را نیاورد که آرام آرام  به اعتقاداتتان هم شک کنید که شاید فقر از دین است و اگر بخواهید پولدار شوید باید دین را کنار بگذارید

واسلام خمس و زکات رابرای تطهیر آورده نه برای فقر

نماهنگشهادت حضرت زهرا (س)
کلیپ آرت   







[ ] [ ] [ مجاهد ]
تصمیم گرفتم حتما در مراسم تشیع پیکر شهید علی خلیلی حضور یابم  فکرنمیکردم تا این اندازه نازک نارنجی باشم

آن هم آدمی مثل من با این همه ادعا  البته سال قبل بهم ثابت شده بود وقتی در روزهای گرم روزه گرفتم و پنج شنبه به زیارت مزار شهدا رفتم و دستانم از شدت گرما و تشنگی  کاملا سوخت  فهمیدم  ولی باز فکر میکردم ضد ضربه ام

ایستادن در محل تجمع برای آوردن پیکر این عزیز از ساعت 8 و سی صبح تا ساعت یک  که برای نماز به مسجد آن محل رفتم و بعد تشیع در بهشت زهرا  حس میکردم کمی صورتم میسوزد و لبهایم خشک است ساعت چهار بعد از ظهر که برمیگشتم  گفتم اصلا حواسم نبود در این مدت آب هم نخوردم

نگاهای عجیب دیگران برایم جالب بودچرا با تعجب مرا نگاه میکنند تا زمانی که کسی از اهالی خانه مرا به خود آورد این چه قیافه ی است چرا بو خاک میدهی چرا صورتت سوخته 

مناطق هم میرفتی اینطوری برنمیگشتی که الان اینطوری شدی !!!!!!!!

به آیینه نگاه انداختم راست میگفتند روی صورت و بینی ام قرمز و متورم شده بود و لبانم ترک خورده و خون آمده بود

چهره عجیبی بود از خودم 

دوش گرفتم و استراحت کردم ولی خوب نشدم  صبح چهارشنبه به خودم گفتم اهمیتی نداره برام مهم شفاعت این شهید به اذن خدا و حضرت زهرا (س)  بود

اگر ان شا الله شامل حال شود

برای اینکه کمتر نیش وکنایه دریافت کنم تصمیم گرفتم وسایلم را در انباری خانه مرتب کنم و وسایل دور ریختنی را که قبل عید فرصت نشد از آنجا خارج کنم و به نوعی مشغول باشم

در همان زمان مرتب کردن با دفاتر قدیمی خاطرات مواجه میشدم و خواندنشان سرگرمم میکرد یکسری کاغذ  و مدارک بود که دور ریختنی بود چشمم به عکس حضرت امام(ره) و نقشه یکی از مناطق عملیاتی افتاد تصمیم گرفتم اینها را برای بسیج مسجد ببرم اما نوشته های یکی از آنها توجهم را جلب کرد

A.Movahed Danesh.jpg

درباره شهید علیرضا موحددانش و نحوه مجروح شدنش در یکی از عملیاتها و قطع شدن مچ دستانشان بود که تا ساعتی سعی میکردند مچ قطع شده را از نیروها پنهان کنند و به دفاع ادامه دهند 

به خود گفتم اگرمن بودم که همان لحظه اول غش میکردم


بیادم امد این مردان الهی معجزه الهی بروی زمین بودند

شهادت این عزیزان هم خود معجزه بود

من رد ی از نور و تبسم  آنان را در آسمان دیده بودم   آنها نمونه ای از معجزاتند 

و امروز صورتم به حال عادی برگشته

درحالیکه یکی میگفت چند ماهی باید این وضعیت را تحمل کنی تا تو باشی دیگه با اینها نباشی  سکوت کردم و در دل گفتم برایم مهم نیست


اما ...............

یک جامانده ام





[ ] [ ] [ مجاهد ]
بعد از نماز صبح و تنظیم کارهای روزانه  دو ساعتی را برای پیاده روی در نظر گرفتم  

سال نو میشود و باید کارها را هم ا ز نو و با دقت بیشتری انجام داد آن همه زحمتی که کشیده بودم و توانسته بود سی کیلو از وزن خود را بکاهم در مدت یکماه عید سال قبل بازگشت و فرصتی برای شروع دوباره پیدا نمیکردم 

از روز دوم عید این فرصت  با وجود کمی هوای سرد پیدا شد تصمیم  جدی گرفتم مبنی براین کاهش دوباره و 

  اینبار نه برای مد و این حرفها  اینبار برای سلامتی برای آنکه دیگر زانوان قادر به کشش این سی کیلو اضافه نیست 

 امروز وقتی بازگشتم روحیه بسیار شاد و سرزنده ای پیدا کردم وبسایتهای مختلف را میخواندم  

اولین اخبار تمام شادیم را بیکباره به غم تبدیل کرد 

اینکه میگویند یکی ازمرزبانان به شهادت رسیده 

گاهی حسها اشتباه نمیکنند زمانیکه  اولین ویدئو جمشید دانایی فر پخش شد حس کردم زیر گلویم درد میکند درد شدید 

حس خفگی داشتم  حس بدی بود در تصورم او را میدیدم که میگوید یک لحظه خفه شدم  به خود گفتم بیخیال هر چیزی که حس میکنی همیشه درست نیست  بیخیال 

بعد گفتم چرا درباره او بیشتر این حس را دارم تا بقیه  به خودم گفتم حق نداری  این حق را نداری تا زمانیکه یکی از برادران این اسیران وبسایتها را میخواند چیزی بنویسی جز دعا  

تو نمیتوانی به حسها اعتماد کنی آنها ممکن است درست نگویند  حسهایت همیشه راه حق از باطل را به تو نشان میدهند اگرچه هیچوقت هم بدرستی گوش نمیدهی 

اما انگار خبرها شهادت او را تایید میکنند همانطور که حس من بعد از او ..........

انگار دولت جدید زیاد به این مسایل اهمیت نمیدهد 

بیشتر همه حواسها سمت اطلاع رسانی  دومین سبد کالا است 

ودومین خبرشهاد ت  علی خلیلی جوان بیست ساله آمر به معروف بود  


خبرگزاری فارس: پیکر شهید ناهی از منکر علی خلیلی فردا تشییع می‌شود

[ ] [ ] [ مجاهد ]



بهترین عیدی در نوروز چیست؟



شروع سال با جمعه است  پایان سال هم با جمعه است نیمه شعبان هم جمعه است

ان شا الله سال ظهور باشد



[ ] [ ] [ مجاهد ]
امسال اولین عیدی است که بیکار بودم و و نتوانستم در کاری مشغول باشم

هر سال شوق گرفتن عیدی و خرید شب عید منظره دیدنی برایم داشت  وقتی یک سفره هفت سین کوچک با روبان مشکی به نیت ایام فاطمیه چیدم احساس کردم این سفره بیشتر شبیه خاله بازی است

امسال اولین سالی است که دیدنم به دنیا به بازیچه ای بیش نیست

ولی باز هم رنگ وبوی شادی برایم دارد

بخصوص دیدن نوروزنامه های روزنامه ها

هیچ چیزی به اندازه  خواندن کتاب ومجله لذت بخش نیست  حتی اینترنتی آن به این اندازه برایم جذاب نیست

حتی قدم زدن در پارک یا دعا خواندن در یکبقعه متبرک هم لذت بخش است

بهترین چهارشنبه سوری ام هم خلاصه میشود به زمانی که همکارم برای خرید لباس های جدید به ترکیه رفته بود

و من در فروشگاه تنها بودم تصمیم گرفتم برای تنوع هم که شده تغیراتی بدهم در لابی برج  همه میز و صندلی چیده بودند آجیل . آش .شیرینی وبساط چهارشنبه سوری به راه بود

هر کار ی انجام دادندحتی یکی از همکاران به زور متوسل شد مرا به لابی بیاورد نیامدم

گفتم لذت بخش ترین کار برایم این است که تلویزیون روشن باشد و من هم رگالهای لباس را جابه جا کنم باید سروسامانی بدهم  اینجا هیچ چیزی در جای خود نیست این چند روز فقط فروش بود و همه چیز بهم ریخته است

شش عصر تا دوازده و سی شب که کارم تمام شد ساعت دو بارها از گمرک رسید و همکارم باور نمیکرد من تمام شب در فروشگاه منتظر رسیدن آنها بودم

وقتی با صحنه زیبایی از دکوراسیون مواجه شد  گفت چقدر هزینه  داشته

گفتم خودم همه را چیدم 

زیباترین شب عید من بود آن شب

شاید باز هم بیشتر شبیه بازی کودکان

که به یکچمدان  پر از لباس عطر  و ... به عنوان سوقات خوشحال شدم

شاید مسخره آورتر از این نمیشد که به جای دو رکعت نماز در یکبقعه متبرکه 

سرگرمی روز عیدت در بین لباسهایی رنگارنگ بگذرد و با خود بیاندیشی سود سال بعدت از اینها چقدر است


و خدا را شکر که همیشه با شهدا بوده ام و این نجاتبخشم شد

راه را در عصر حاضر فرزندان خمینی (ره) به شما نشان خواهند داد

از چند سال پیش که همنشین شهدا شده ام هرگاه راه را گم کرده ام آنان مسیر بازگشت را برایم هموارساختند


آلبوم تصاویر , گالری تصاویر , گالری موضوعی , آلبوم موضوعی , آلبوم تصاویر , شهید همت , فرمانده سپاه محمد رسول الله , اتوبان همت , فرمانده جنگ , 8سال دفاع مقدس , محمد ابراهیم همت , شهید بی سر , فرمانده بی سر , عکس با کیفیت , عکس با کیفیت از شهید همت

[ ] [ ] [ مجاهد ]
برای اولین بار کوچه بنی هاشم را در این کلیپ دیدم

روی قسمت شهادت کلیک کنید

نماهنگشهادت حضرت زهرا (س)
کلیپ آرت   


.............

ماه پیش خیلی دعا خواندم

 که چرا اینگونه شد که چرا آنچه داشتم بدست انسان ناشایستی افتاد

خوابی دیدم یک ماه برای کسی نگفتم  تا تعبیر شود تازه فهمیدم معنای تعببر را باز با دنیا اشتباه گرفتم 

کنار همان خانه بر بالای چراغ برق بانویی ایستاده بود با چادر مشکی  حسم گفت حضرت زهرا (س) است خودم را دید م که به به حالت پرواز به بالا رفتم

از روی چادر بر دست چپشان  بوسه زدم  به نشانه احترام و به پایین آمدم

از همان بالا نگاهم میکرد و گفت  اگر با من باشی چیزی به تو اعطا میکنم که هیچ چشمی ندیده باشد و رفتند

تصورم این بود که حتما خانه ام باز میگردد  شاید پول هنگفتی به دستم می آید

یکماه گذشت

امروز با دیدن این کلیپ حسم گفت وای برتو که اینطوری فکر میکنی

هنوز همه چی را با دنیا قیاس میگیری



[ ] [ ] [ مجاهد ]
اعتقاد و ایمان یک نعمته آرزوی مادر شهیدی که پس از 31 سال برآورده شد+فیلم و عکس

اعتقاد به شهدا خودش نعمت بزرگیه  اعتقادی که به شهدا دارم نه به خاطر حل مشکلات بلکه یک حس عجیب

ایمانی است و همیشه به چشمم خدا نشان میدهد که این اعتقاد گنج بزرگی است

قرار گذاشتم چهارشنبه شب هفته پیش مراسم یک شهید در سالن شهید غنی پور بروم که مسئله خاصی پیش آمد و مجبور شدم نروم پنج شنبه ساعت 16 قرار بود باز مراسم دیگری بروم در مسجدی نزدیک میدان امام حسین (ع)با زنگ مادربزرگ و گلگی که نمیبینمت  و دعوتش مجبور شدم مراسم نروم و جالبه من اعتقاد خاصی به تبرک مجلس شهیدان دارم چون معتقدم حتی لیوان آبی که پخش میشود خود شهید آن را پخش میکند شاید به ظاهر ما ببینیم خادمین هستند اما در اصل سینی تبرک به دست آنهاست حتی همان کیک و میوه ای که در ظرف است را خود شهید با دستان خود شان  برای پذیرایی می آورند و در مجلس حتی اگر یک قند هم برای تبرک بدستم برسد حس خوب و غیر قابل توصیفی برایم است

غبطه خوردم که در این دو مراسم حضور پیدا نکردم

اما امروز به مراسم شهید صبوری در امامزاده حسن (ع) رفتم  تبرکی هم بدستم رسید و جالبتر برگشتم بود که در آن شلوغی دوستی را دیدم ماشین دربست گرفته بود به من گفت چه بیایی چه نیایی دربست است و هر چه گفتم دنگ خودم را حساب میکنم نگذاشت این درحالی بود که در دل در شلوغی بازار به خودمیگفتم چطور این مسیر دو ایستگاهی  را تا تاکسی خطی پیاده بروم در این شلوغی بازار 

وقتی رسیدم کمی از تبرکی آب میوه را خواستم با کسی قسمت کنم و گفتم دست خود شهید است و این جمله را شنید م (ول کن تو را خدا این حرفها چیه )

وقتی آب میوه را میخوردم گفتم خدایا شکرت  اعتقاد به شهدا  خیلی خوبه خیلی

یک توضیح

درباره ماهواره که خیلیها آن را مظهر تمدن میبینند و سرگرمیهای مجازش را مجاز

فروشگاه نسبتا بزرگی داشتیم در یکی از بهترین مناطق انتهای فروشگاه از طبقات بالا سیم ماهوار ه گرفته بودیم و زمانی بود که اولین قسمت سریالهای ویکتوریا و همسایه ها از فارسی 1 پخش میشد و کلا تازه این شبکه راه ا ندازی شده بود

خلاصه دو سال و نیمی که آنجا بودیم ماهواره را هم دیدم  به برکت روحیه مذهبی یکی از اعضای خانواده همیشه با ایراد ایشان مواجه بودم اگر ماهواره بیاد من خانه نمی آیم 

میگفتم اشکالی نداره فقط سه چهار شبکه را که فیلم داره میبینیم و فیلمهایش مجاز است

و این مسئله گذشت و حال که آنجا نیستم  بیشتر به عواقب آن رسیدم یکی از بدترین آنها

رفتن برکت از زندگی

به ظاهر زندگیها توجه نکنید که طرف خانه شیک و ال و بل دارد ببینید که زندگیش برکت ندارد

همین بس



[ ] [ ] [ مجاهد ]

موزه دفاع مقدس در خرمشهر، یکی از پربازدیدترین یادمان های جنگی موجود در خوزستان است که در اسفند و فروردین ماه هر سال، پذیرای هزاران بازدیدکننده است. این موزه، در محل ساختمانی بنا شده است که در ماه های اشغال خرمشهر، مقر فرماندهی نیروهای اشغالگر بود.
عکسی که می بینید، یکی از جانبازان سال های دفاع مقدس را در موزه خرمشهر نسان می دهد. نمی دانیم که این جانباز در ماه های آغازین جنگ و ماجرای دفاع از خرمشهر، یا عملیات بیت المقدس شرکت داشته یا نه، اما بی شک بسیاری از یارانش در آن سال ها شربت شهادت نوشیده اند و او جامانده ای است که در انتظار وصال دوستانش، لحظه شماری می کند.

و وقتی میگم شهدا خودشون می آینداینجا .........

هیچ وقت تاریخ شهادتها بیادم نمیمونه  اما شهدا خودشن بیادم می آوردند

شهید زین الدین در آبان می آید  و الان این تصویر آمد

امروز 17 اسفند تاریخ شهادت شهید همت است و من شهادتها را با شهید همت شناختم اولین تاریخی که بهشت زهرا رفتم سال 1380 بود اولین  مراسم برای سالگرد شهید همت و بعد شد پاتوق دائمیم در شبهای جمعه


Mohamad-ebrahim-hemat-034.jpg

ولی امسال حس عجیبی است  حس خوبیدارم

 هنوز دست ودلم به چیدن سفره هفت سیین نمیرود  اما در دل میگویم جنگتحمیلی با همه زجرهایش برا یمردم آن زمان یک هدیه برای امسالم بود یک ارمغان 

شاید اگر شهدا نبودند شهدای اکنون مثل شهید آوینی من از داستان کربلا هیچ نمیدانستم  وقتی به سالهای  قبل می اندیشم میبینم  بخاطر خوابها و بشارتها من در طول  این سالها  اهل البیت (ع) را نمادین میشناختم بصورت گذرا

اما امسال حال عجیبی است  اگر شهدا نبودند اگر حفظ آبروی شهید همت شهید اوینی شهید  چمران شهید فلاحتپور  شهید زین الدین و شهدای دیگر   برایم مهم نبود دین خدا هم  برایم مهم نمیشد راه را با آنان شناختم  اهل البیت (ع) را از طریق آنان شناختم

عاشق بودن حس خوبی است  عاشق بودن تو را از زندگی جدا نمیکند غم نمی اورد گریه حسرت و خودزنی ودیگر آزاری ندارد  عاشق بودن ثانیه شماری دارد برا ی لحضه های بهتر و داشتن نغمه ای  عاشقانه  برا ی خدا 

بسته عشق را مردم شهر  اشتباه آورده اند

عشق بسته دیده نشده خدا است

http://www.jjtvn.ir/gallery_ax/2119.jpg


[ ] [ ] [ مجاهد ]

«مجيد سوزوکي» اصفهاني‌ها که بود؟
  ماجراي شهادت سيد مسعود رشيدي نوجوان 18ساله اصفهاني را شايد خيلي‌ها از زبان راوي مناطق عملياتي جنوب حاج محمد احمديان که روزي فرمانده اين شهيد بوده شنيده باشند. او هميشه اين روايت دلنشين را اين‌گونه تعريف مي‌کند:
مي‌خواهم با سند و مدرک خاطره‌اي از يک شهيد را برايتان بگويم؛ حتماً برسر مزار اين شهيد برويد، خيلي حال وهوايتان عوض مي‌شود.


ادامه مطلب
[ ] [ ] [ مجاهد ]
[ ] [ ] [ مجاهد ]
[ ] [ ] [ مجاهد ]

به گزارش خادم الشهدا ، پس از روزهای جنگ، ایامی که تقریباً همه رزمنده‌ها به شهرهایشان بازگشتند، عده‌ای همچنان در بیایان‌های تفتیده جنوب ماندند. کارهای ناتمامی مانده بود که آنها را به خود می‌کشید. یافتن پیکرهای شهدایی که اکنون خانواده‌هایشان بیش از روزهای دفاع، منتظر بازگشت‌شان نشسته‌اند. مطلبی که در ادامه می‌خوانید، خاطره‌ یکی از جستجوگران نور به روایت کتاب «شهید گمنام» است.

* شهیدی که نمی‌خواست پیدایش کنیم

هوا صاف بود؛ مشغول جستجو بودم؛ داخل گودال یک پوتین دیدم؛ متوجه شدم یک پا داخل پوتین قرار دارد! با بیل وارد گودال شدم؛ قسمت پایین پای شهید از خاک خارج شد؛ خاک‌ها حالت رملی و نرم داشت؛ شروع کردم به خارج کردن خاک‌ها؛ هر چه خاک‌ها را بیرون می‌ریختم بی فایده بود؛ خاکها به داخل گودال برمی‌گشت!

ناگهان هوا بارانی شد؛ آن‌قدر شدت باران زیاد شد که مجبور شدم از گودال بیرون بیایم؛ به نزدیک اسکان عشایر رفتم؛ کمی صبر کردم؛ باران که قطع شد، دوباره به گودال برگشتم؛ تا آماده کار شدم صدای رعد و برق آمد؛ باران دوباره با شدت شروع شد؛ مثل اینکه این باران نمی‌خواست قطع شود؛ دوباره به زیر سقف برگشتم؛ همه خاک‌هایی که با زحمت از گودال خارج کرده بودم، به گودال برگشت؛ گفتم: این که از آسمان می‌بارد سنگ که نیست! می‌روم و زیر باران کار می‌کنم اما بی‌فایده بود.

هر چه که از گودال خارج می‌کردم، دوباره برمی‌گشت؛ یکی از عشایر حرفی زد که به دل خودم هم افتاده بود؛ «او نمی‌خواهد برگردد! او می‌خواهد گمنام بماند». سوار ماشین شدم و برگشتم. در مسیر برگشتم و دوباره به گودال نگاه کردم. رنگین کمان زیبایی درست از داخل آن گودال ایجاد شده بود.


* شهید گمنام گفت: «بیل را بردار و برو!»

شبیه این ماجرا یک بار دیگر برای بچه‌های تفحص پیش آمد؛ در فکه به دنبال پیکر شهدا بودیم؛ نزدیک غروب مرتضی در داخل یک گودال پیکر شهیدی را پیدا کرد؛ با بیل خاک‌ها را بیرون می‌ریخت؛ هر بیل خاک را که بیرون می‌ریخت مقدار بیشتری خاک به داخل گودال برمی‌گشت! نزدیک اذان مغرب بود؛ مرتضی بیل را داخل خاک فرو کرد و گفت: «فردا برمی گردیم».

صبح به همراه مرتضی به فکه برگشتیم؛ به محض رسیدن به سراغ بیل رفت؛ بعد آن را از داخل خاک بیرون کشید و حرکت کرد!

ـ آقا مرتضی کجا می‌ری!؟

ـ دیشب جوانی به خواب من آمد و گفت: من دوست دارم در فکه بمانم! بیل را بردار و برو!

نمیدونم این قسمت از خاک مناطق جنگی چه خاصیتی داره ؟

حتی خود من حاضر بودم بمانم و برنگردم آدمی مثل من آنقدر لوس خودخواه یکدنده ننر و مرفه باراومده که چند سالی است گرفتاریهای متعدد  دنیا بدجور آدمش کرده

از ده دوازده سال پیشکه زندگی برگه خود را روبه سیاهی و تباهی برد و آرام آرا م هر چه داشت باز پس گرفت

ولی باز فکر میکرد آسمان به انفجاری رسیده و فقط او برزمین نشسته 

خلاصه  امسال داره بپایان میرسه فردا اول اسفند است و  همین امسال بهترین سال زندگیم بود 

بهترین دوشی که گرفتم هم همین امسال بود وقتی به مناطق جنگی خاصی میرفتیم در اواخر تابستان سه روزی در اتوبوس بودیم  عادت داشتم اگر بیرون از خانه باشم حتی یکساعت وقتی برمیگردم دوش بگیرم و این کار آرامش میداد حالا سه روز بودحمام نرفته بودم حتی عطر و ادکلن هم افاقه نمیکرد خودم از خودم بدم اومده بود

وقتی در یک مکان استقرار پیداکردیم آنجا هم حمام نداشت و فقط دستشویی بود

همراه خودم در هر سفری معمولا دو  شیشه کوچک دوا مانند را  می آورم یکی پویدن  آیدن (پرمنگنات ) و یکی هم  وایتکس که البته خیلی افراد میگویند حمل این دو ماده خطرناکه  بخصوص حمل اسپری خوشبو کننده بدن

به هر حال به یکی از بچه ها گفتم من در دستشویی دوش میگیرم و همه متعجبانه منو نگاه میکردند و اه اه میگفتند خنده ام گرفته بود در دل میگفتم  (باز هم غرور هنوز دست از سرم برنمیداره ).........

و در این بین فهمیدم بعد من هم خیلیها بدون گفتن و یواشکی رفته اند .....

محیط را با پرمگنات و وایتکش تمیز کردم و بعد تمام ظرف تاید را ریختم و محیطرا کاملا پاک کردم

بهترین دوشی بود که در تمام عمرم گرفتم هیچ وقت به این اندازه آرامش نداشتم

به هیچ چیز فکر نمیکردم (چرا این مطلب را نوشتم ) خب میگم :

دیشب خواب دیدم دوباره به همان مکان برگشتم و دوش میگیرم و در دلم میگویم اینجا  همه گناهانم را پاک میکنند 

زندگی در شرایط سخت یا از انسان چیزی پدید می آورد مثل شخصی که چندروز پیش روبروی وزارت نفت خودسوزی کرد  یا انسا ن را کاملا نسبت به اطرافش پر بغض و کینه بار می آورد تا حدی که بتواند دگر آزاری نماید و یا

و یا انسانی به تمام معنا میشود انسانی شبیه شهید ابراهیم هادی

میدانی الماس یک تکه ذعال و کربن است که در اثر فشار الماس میشود و هر وجودی الماس نمیشود

شهید ابراهیم هادی برای من سمبل یک الماس است

از فکه هیچ نمیدانستم جز همانکه گروهی تشنه و مجروح اسیر و بعد به شهادت رسیدند 

اما الان حاضرم بروم  در کنار همان کانال کمیل زندگی کنم مثل ابوذر در ربذه





[ ] [ ] [ مجاهد ]
[ ] [ ] [ مجاهد ]
(فقط برای 5 مرزبانمان دعا کنیم که توسط جیش العدل ربوده شده اند )برای همه آنان که اسلام وخدا مرزی برایشان قرار داده

شهید علی مرآتی

تنها یک عکس و یک نام از شهیدی که امروز ملاقات نمودم در اینترنت بود  

و یک نکته

این شهید عزیز هم در روز چهارم فروردین 1367 در شاخ شمیران عملیات بیت المقدس 4 به شهادت رسیده اند

فقط نکته مهمش اینه که سه شهید  وبلاگم در یک عملیات  و یک مکان  انگار این محدوده از جنگ هم سخنی با من دارد

نمیدونم رازمبهمش کجاست شاید بلاخره متوجه بشوم  قطعه 27 بود ردیف 42شماره 10 

از مزار دوستم که برمیگشتم گفتم کنار یک قطعه بشینم خستگیم برطرف بشه و این شهید عزیز رازیارت نمودم

[ ] [ ] [ مجاهد ]
[ ] [ ] [ مجاهد ]
زمان جنگ کارش مکانیکی بود .شهید عبدالمطلب اکبری
در ضمن ناشنوا هم بــود. پسر عموش غلامرضـا که شهــید شد…
عبدالمطلــب سر قبــرش نشست ، بعد با زبـون کــرولالی خودش ، با ما حــرف می زد.
ما هم می گفتیم : چی می گی بابــا؟!
محلـش نذاشتیــم ، هرچی سر و صــدا کرد هیـچ کس محلش نذاشت.
دید ما نمی فهمیــم ، بغل قبر شهید با انگــشت، یه دونه قبــر کشید…
روش نـوشت : شهید عبدالمطلــب اکبری ، بعد به ما نــگاه کـرد،
خندید ، ما هم خــندیدیـم.
گفتیم شوخیـش گرفتــه ، دید همه ما داریم می خنــدیم ، طفلک هیچ نگــفت…
یه نگاهی به سنگ قبر کرد ، سـرش رو پائیــن انداخـت و آروم رفـت…
فرداش هم رفت جبهــه . ۱۰ روز بعد جنــازه اش رو آوردند
دقیقاً تـوی همون جــایی که با انگشـت کشیــده بود خاکـش کــردند.
تو وصیت نامه اش اینجور نوشت :

بسم الله الرحمن الرحیم
یک عمر هرچی گفتم به من می خنــدیدند ،
یک عمر هــرچی میخواستـم به مردم محبت کنم ، فکــر کردند من آدم نیستم ،
مسخره ام کــردند…
یک عمر هـرچی جدی گفــتم ، شوخی گرفتند…
یک عمر کسی رو نداشتــم باهاش حــرف بزنم ، خیلـی تنــها بودم.
اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونیــد، هر روز با آقــام حـرف می زدم.
آقا بهم گفت : تو شهیــد می شی . جای قبــرم رو هم بهم نشـون داد
این رو هم گفتم اما بــاور نکردید!

شهید عــبدالمطلـب اکبـری

راوی حجت الاسلام انجوی نژاد


[ ] [ ] [ مجاهد ]
[ ] [ ] [ مجاهد ]
[ ] [ ] [ مجاهد ]
یک تذکر

نمیدانم چه رسمیه اول ربیع الاول که میشه مردم میروند دم در مساجد تبریک به حضرت رسول (ص) بگویند که ماه شادی امده و تا هفت در مسجد نزدیک اذان صبح بعضیها هم همون سر شب

شادی را قبول دارم اما اول ربیع اولین هجوم به خانه وحی است 

کمی در سنتها دقت کنیم

[ ] [ ] [ مجاهد ]

درباره مطلبی تحقیق میکردم بین عکسها این عکس را دیدم

شهید والامقام سیدمحمد جواد امامیان- فرمانده گروهان عابس گردان حبیب

شهادت: فروردین 1367 عملیات بیت المقدس 4

[ ] [ ] [ مجاهد ]
.: Weblog Themes By Salehon.ir :.
حمایت می کنیم

جهت دریافت برنامه های رادیو افسران کلیک کنید

امکانات وب