ساخت فلش مديا پلير
جرعه ای از تسنیم
cooltext1577971415.png
جرعه ای از تسنیم
 
جامانده فکه (نمیدونم جامونده چطوریه در عمل که صد درصد ولی ......

 

در سایتی الان این عکس را دیدم من فکه را یکبار رفتم  ولی شرهانی را نمیدانم کجاست نوشته :

اینجاست فکه شمالی یعنی شرهانی سرزمینی که بوی محرم در آن آشناست

.........................................

این عکس چقدر زیبا است  روح متعالی شده ای که جسد خاکی را ترک میکند برای زندگی جاودانه

به جسم خاکی مینگرد خنده ای به تمسخر میزند که دنیا داران و دنیا دوستان و دنیا پرستان به چه می اندیشند قفس ساخته شده را بنگر  که پرنده روحم بال و پر گشود  از میان تلی خاک گنج یافت وبه دنبال آن گنج آسمانی  به دروازه های طلوع خورشید رسید طلوعی که هرگز غروب ندارد

سربند یا حسین  کلید دروازه های بسته شده عشق  است  چقدر زیبا است اینگونه رها شدن

اسکندر صفتانی که به دنبال جرعه ای از آب زندگانی عمر گرانمایه هدر داده اند بیایند فرزندان رو ح الله را ببینند که آنان به حیات ابدی دست یافته اند ارابه مرگ را درهم شکسته اند و قصر زندگی بنا نهانده اند

شما به مشتی سیم و زر دل خوش داشته اید  شاید آرامشی برای قبرهایتان باشد

**********

چند لحضه پیش مشکلی داشتم و دارم با دون صفت  دنیا دوستی مواجه بودم  که صد البته خودم هرگز چشم در چشم او نمیشوم که چشمانش برق شیطان دارد

برایم نگاه کردن به چشمان شیطان  هم شومی دارد

 امیدوارم اینبار هم به چشم خود پیروزی  حق را ببینم پیروزی من نیست بلکه حقی در حبس آزاد میشود

به امید الهی دلخوش دارم و خداوند نزد گمان نیکو است

ان شا الله

این عکس آرامشی برای دلم شد

به امید شفاعت این شهید عزیز

آمین

 


نوشته شده در تاريخ توسط مجاهد
امروز بياد کربلا بودم وخوابهايم نميدانم تا چه اندازه درست است، باراول خواب دخترک خردسال وبه قامت دختران شش ساله ما،در يک،شب تاريک ازپشت تپه اي که من ايستاده بودم وصحرا را مينگريستم آمد ميگريست وميگفت همه را کشتندگفتم اينجا کجاست گفت کربلا باردوم همين صحنه بود ولي درکناريک سنگ تپه اي که اسبي ايستاده بارسوم ديدم همراه گروهي به کربلا رفته ام البته سه سال پيش بود اين خواب راديدم که هواپيمايي بمب انداخت وهمه شهيد شديم بارچهارم نيزه اي همراه سربالاي نيزه بدست داشتم سر سياه بود به رودي رسيدم سرگفت اين فرات است من به رودمينگريستم وميگفتم حسين ع براي اين آب شهيد شد وبيکباره ضجه زدم طوري ک در بيداري شدوباعث شدم بافريادم همه ازخواب پريدند اين رانوشتم شايد دوباره کربلا ببينم خيلي دلم براي خواب کربلا تنگ شده اين روزها دوست دارم بروم صحرا شايد تصويري ازکربلا ببينم
نوشته شده در تاريخ توسط مجاهد