چند روزی است در چشمانم عکس سه برادر شهید و پهلوان نقش میبندد بخصوص خنده برادر ی  که عکسش را هر بار که میروم در بهشت زهرا میبینم  نمیدانم چه حسی است انگار دردرونم میگویند از ما ننوشتی چند سال وبت را راه انداختی ولی ما حضور نداریم

از هفته قببل میخواستم بنویسم نشد

امروز گفتم میروم کاری انجام میدهم برمیگردم و از آنها مینویسم

اما یک بغض نهفته راه گلویم را بسته

قبل از نوشتن از یک حس رذیله بگویم  که به تمام معنا درک میکنم چرا قرآن آنرا زشت شمرده

حسد از امراض نفسانیه و بدترین رذایل و خبیث ترین آنها می باشد. در این باره علامه احمد نراقی می گوید: "حسد صاحب خود را به عذاب دنیا گرفتار، و به عقاب عقبی مبتلا می سازد، زیرا که حسود در دنیا لحظه ای از حزن و الم و غصه و غم خالی نیست. چون که او هر نعمتی که از کسی دید متألم می شود و چون نعمت خدا نسبت به بندگان خود بی نهایت است، و هرگز منقطع نمی شود پس حسود بیچاره پیوسته محزون و غمناک است. و اصلا به محسود ضرری نمی رسد، بلکه ثواب و حسنات او زیاد می شود." (معراج السعاده – ملا احمد نراقی – ص۳۶۲

پیامبر عظیم الشان اسلام در این باره می‌فرماید : «خداوند به موسی بن عمران فرمود : مبادا بر مردم حسد بری ، درباره آنچه من به آنها داده‌ام از فضل خودم. چشمانت را به دنبال آن دراز مکن و دل خود را به دنبال آن روانه مساز، زیرا آنکه حسد برد نعمت مرا بد داشته و از آن قسمتی که میان بنده‌هایم کردم، جلو گرفته و هر که چنین باشد من از او نیستم او هم از من نیست» (کافی _ ج 2)

امروز موفقیت شخص خاصی را دیدم و در دل به او افتخار کردم اگر چه مدتهاست ندیده امش ولی وصفش را شنیدم

و از پیشرفتش خوشحال شدم و در دل آرزوکردم روزی من هم بتوانم به مدارجی چون او برسم

اما کسی درکنارمان بود که حسابی شلوغ بازی در آورد و شروع به بدگویی از او کرد و زیر سوال بردنش

میخواستم برایش از خدا بگویم  اما جایش نبود تا درموقعیت مناسبش

آنجا را به بهانه کاری ترک کردم

ولی بغض گلوگیر نمیگذارد از بیتابی مادری بنویسم که سه فرزندش در هنگام ناهار بر سر میز و به یک لحضه بدون هیچ واکنشی به شهادت میرسند

تهران است صادقیه

نمیروز 24 بهمن ماه 1365  سه پهلوان از خانه کشتی برای صرف ناهار به خانه برمیگردند

مادر در آشپزخانه مشغول کشیدن ناهار است و برادران بر سر میز با هم به گفتگو مشغول  که مادر صدای شکسته شدن شیشه را میشنود و بعد سکوت

مادر میگوید بچه ها چه شده

از آشپزخانه بیرون می آید میبیند شیشه پنجره اتاق شکسته یکی از بچه ها گلویش خون است  و سرش به صندلی دیگری ترکشی در کمرش نشسته و سرش روی میز افتاده و دیگری مثل برادرش ترکشی به قلبش نشسته

مادر میگوید در اتاق نگاهشان میکردم  حاصل یک عمر زندگیم  شمع زندگیشان بدو ن هیچ واکنشی  خاموش شده بودند

شهيدان ‌ايرج، سيروس و شاهين پورزند‌ که به ترتيب 25، 20 و‌16 بهار از عمرشان گذشته بود، در بمباران هوايي ارتش بعثي عراق در بيست و چهارم اسفند سال‌1365 به شهادت رسيدند.

یادواره شهدای پهلوان پورزند



نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم مهر 1393 توسط 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 توسط 
چند شب قبل از ولاد ت حضرت عباس ع  رویای صادقه جالبی دیدم

در عاشورا و حوادث پیرامونش تحقیقات زیادی نداشتم  گاهی هم از حوصله ام خارج است که متون سنگین رامطالعه کنم

خلاصه رویا این بود: شخصی تابلویی نشانم داد و گفت این عکس چقدر زیباست من تابلو را گرفتم و هیچ نمیدیدم درونش

گفت بهتر نگاه کن گفتم نمیبینم  گفت چطور نمیبینی پسری جوان با زره و کلاه خود  روی اسب سفید نشسته

این تابلوی حضرت عباس ع استکه آن را در بهشت زده اند و همه میبینند و تو چطور مومنی هستی که نمیدانی این عکس در جنگ صفین گرفته شد ه است

آن شخص از نزدیکان بود که میدانستم در این تفکرات نیست و تعجب من چند برابر بود که چرا او این تصویر را میبیند اما من نه

بیدار شدم  بعد از تحقیق  در نت فهمید م حضرت عباس ع در جنگ صفین حضور داشته اند و دوازده ساله بوده اند و اولین بار برای باز کردن  آب بروی لشکر حضرت علی ع  در آن زمان اقدام کرده اند و درعاشورا هم اذن و اجازه گرفتند و به امام فرمودند

من یکبار رفتم و سپاه دشمن ازمن که نوجوانی بیش نبودم شکست خوردند و آب آوردم اینبار هم من میتوانم بروم و آب بیاورم

( من منتظر معجزه بودم بخاطر اینکه مشکلاتی داشتم و دارم همه ما مشکلات خاصی در زندگی داریم و توسل میجوییم به این بزرگان  اما دیدن این رویای صادقه کم از معجزه برایم نبود و این روزها به محرم نزدیک میشویم و من دوباره منتظرم )

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 توسط 
عکس / شهیدان خانواده

این عکسی است که در مشرق دیدم

عکس را که دیدم بدنم یخ زد

یاد یک سفر افتادم که با منسوبین این شهدا داشتم  و قدر ندانستم  لحظاتی که شهد ا بودند

به نقل از مشرق

عکسهایی که می بینید، متعلق است به مزار مطهر دو برادر شهید در بهشت زهرای تهران. با این که فاصله شهادت این دو برادر از یکدیگر شش سال بوده است، هر دو در یک قطعه و به فاصله کمی از هم به خاک سپرده شده اند.

نکته جالب توجه که باعث شد شما را به زیارت مجازی این دو تربت پاک مهمان کنیم، نام خانوادگی این برادران است: "پوراحمد خمینی".

با کمی تساهل می توان آن ها را هم فامیل با حضرت امام به شمار آورد گرچه بدون تردید، آنان فرزندان معنوی امام خمینی بودند. شاید هیچگاه همدیگر را ندیدند ولی بی شک هم امام خمینی به آنهان عشق می ورزید و هم آنان عاشقانه رهبرشان را دوست می داشتند.
و امروز آنان در کنار هم، روزی خور خوان معبودشان هستند. شادی روحشان صلوات

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 توسط 
siEnNbT_427

 

امیرالمومنین علی علیه السلام :

بزرگترین گناه گناهی است که آن را کوچک بشماری.

مجموعه گناهان یومیه 

محرمانه

به هیچ وجه به این دفترچه نظر نشود         کاظم نجفی

 

یکشنبه ۶۲/۲/۲۵

 یک ساعت خواب اضافی در بین الطلوعین

 احساس خستگی در عبادت

 غیبت بسیار و تاکید بر آن

فرمانده لشگر ده سیدالشهدا ،کاظم نجفی رستگار در بهار سال ۱۳۳۹ در شهر ری به دنیا آمدو در دامان مادری مهربان و با دسترنج پدری کشاورز تکامل و تربیت یافت. وی که تمام عمر خود را در جستجوی رستگاری ابدی گذرانده بود، در حین “عملیات بدر”، روز پنجشنبه ۲۵ اسفند ماه ۱۳۶۳ هنگام اذان ظهر در شرق دجله (منطقه هور الهویزه) در حال شناسایی منطقه، همراه چند نفر از فرماندهان تیپ سیدالشهدا (ع) به درجه رفیع شهادت نائل آمد و آخرین آرزویش نیز محقق شد اما پیکر مطهرش بعد از ۱۳ سال همچون سید و سالار شهیدان، قطعه قطعه به وطن بازگشت ودرقطعه۲۴/ردیف ۷۴/شماره۲۳  به خاک سپرده شد.

 روحش شاد و یادش گرامی



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 توسط 
 

 

 

امروز سالگرد شهید علیرضا موحد دانش است

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 توسط 
عکس و تصویر اى آب فرات ازكجاميايى؟ ناصاف ولى چه باصفا ميايى، خودرانرساندى به لب خشك حسين، ديگربه ...



نوشته شده در تاريخ جمعه سوم مرداد 1393 توسط 
امروز بياد کربلا بودم وخوابهايم نميدانم تا چه اندازه درست است، باراول خواب دخترک خردسال وبه قامت دختران شش ساله ما،در يک،شب تاريک ازپشت تپه اي که من ايستاده بودم وصحرا را مينگريستم آمد ميگريست وميگفت همه را کشتندگفتم اينجا کجاست گفت کربلا باردوم همين صحنه بود ولي درکناريک سنگ تپه اي که اسبي ايستاده بارسوم ديدم همراه گروهي به کربلا رفته ام البته سه سال پيش بود اين خواب راديدم که هواپيمايي بمب انداخت وهمه شهيد شديم بارچهارم نيزه اي همراه سربالاي نيزه بدست داشتم سر سياه بود به رودي رسيدم سرگفت اين فرات است من به رودمينگريستم وميگفتم حسين ع براي اين آب شهيد شد وبيکباره ضجه زدم طوري ک در بيداري شدوباعث شدم بافريادم همه ازخواب پريدند اين رانوشتم شايد دوباره کربلا ببينم خيلي دلم براي خواب کربلا تنگ شده اين روزها دوست دارم بروم صحرا شايد تصويري ازکربلا ببينم



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم تیر 1393 توسط 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 توسط 
 

 این مرکز مجوز نداشت

پاک شد

  برای دفاع از حرمین شریفین اطلاعات شخصی خویش را درهیچ سایتی ننویسید



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 توسط 

جنبش مصاف برگزار می‌کند

 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 توسط 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393 توسط 
شهید خلیلی گفته بودی دوست داری لبخند آقا را ببینی

گفته بودی امر به معروف نمودم برای رضای خدا و دیدن لبخند آقا

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم خرداد 1393 توسط 
امروز کمی احساس سختی زندگی آزارم دادبیاد همه اسیران

 

http://www.iran-pw.com

آسایشگاه رمادیه خیلی کوچک بود. هشتاد نفرمان را در یک اتاق بیست متری جا دادند. مگر می شد خوایبد! هوا سرد بود و زمین یخ. نه پتویی، نه رواندازی. درست اسفندماه بود. آن شب خیلی سخت گذشت.

 

سایت جامع آزادگان: روزی یکی از فرماندهان به ارشد ما گفت:

ـ چرا دیگه شلوغ نمی کنین؟! نکند توطئه ای تو کاره...

حتی به کرات به آنها گفته بودند که شما با مقاومت و ایمان تان اردوگاه را به منطقه ای از جمهوری اسلامی ایران تبدیل کردید و در اصل ما اسیر شما هستیم نه شما اسیر ما!

وقتی ما را از اردوگاه موصل به سمت ردمایه حرکت دادند، رفیقم رضا را دیدم. او که تازه از ردمایه برگشته بود گفت:

ـ بیگی خدا به دادتون برسه!

ـ چطور؟

ـ اونجا همون جایی که تو ایران می گن عرب نی می اندازه. و بعد گفت:

ـ در رمایه با یک سوت به دستشویی می ری و با یک سوت دیگه به آسایشگاه برمی گردی و این دیگر تو نیستی که وقت را تعیین می کنی، آنها هستند که برای مستراح رفتن تو تایم می گیرن!

و اضافه کرد:

ـ دو روز پیش به دستشویی رفته بودم سوت به صدا در آمد. هنوز شلوارم رو بالا نکشیده از توالت بیرونم کشیدن و حالا نزن کی بزن. فریاد زدم:

ـ لا کردارها! اجازه بدید لااقل تنبون مون رو بالا بکشیم و بعد بزنین که به خرجشون نرفت.

و بعد رفیق مان به مزاح گفت:

ـ از بابت غذا هم هیچ نگران نباشین چون غذاتون پوست بادمجانه.

آقا رضا عوض دلداری و تشویق، توی دل مان را حسابی خالی کرد و آب پاکی را روی دست مان ریخت.

به هر ترتیب آن روز به طرف رمایه حرکت کردیم. پیاده که شدیم، سرما بی داد می کرد. لباس گرم هم نداشتیم. از موصل که می آمدیم همه چیزمان را گرفتند، حتی لباس هایمان را. به جایش لباس های کهنه و مندرس دادند. برادری یک پالتو تنش بود که زیر آن فقط یک شورت داشت. جناب سرهنگ عراقی آن را هم از تنش در آورد. به اردوگاه رمادیه که رسیدیم یعنی همان جا که وضعش را از آقا رضا شنیده بودم، همان طور که گفته بود مقدم مان را با چماق گرامی داشتند. همان دم در عده ای چماق به دست منتظر خوش آمد گویی بودند. چماق به دستی جلو آمد و رو به فرمانده کرد و گفت:

ـ یا سیدی...

021005

اما نمی دانم چه حسابی بود که فرمانده دلش به رحم آمد و جواب داد:

ـ لا تضرب!

آسایشگاه رمادیه خیلی کوچک بود. هشتاد نفرمان را در یک اتاق بیست متری جا دادند. مگر می شد خوایبد! هوا سرد بود و زمین یخ. نه پتویی، نه رواندازی. درست اسفندماه بود. آن شب خیلی سخت گذشت. فرصت دستشویی برای حدود هفتصد زندانی تقریبا یک و نیم ساعت بود. بارها شده بود که نوبت به ما نمی رسید. آنهم دستشویی کثیفی که لبالب پر بود و لگن آن دیده نمی شد. اکثرا آب قطع بود و اگر هم بود سرد و یخ؛ که گاهی مجبور می شدیم در چله زمستان با همان آب غسل کنیم.

در اینجا عراقی ها داخل غذا و چایی صابون می ریختند. روزی من از توی چایی تکه صابون در آوردم. باورم نمی شد. با ریختن صابون در غذا و چای بچه ها اسهال می گرفتند. تعدادی از اسرا در اثر اسهال خونی شدید، شهید شدند. وضع عجیبی بود.

راوی: آزاده اسماعیل حاجی بیگی

 


 

 

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم خرداد 1393 توسط 
حسن عباسی سوم خرداد در دانشگاه تهران



نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 توسط 
 و مطلبی بود پاک شد

این روزها  به قول مذهبیها اهل گناه شده ام نوشته هایم هم بوی گناه میدهد

اما

انتظار نداشتم باز در رویاهایم   خود را در بازی دراز ببینم

و............

 

 

 

 ****************

یا علی 

 

 

 

به گزارش بسیج پرس، اگر از جانبازان جنگ تحمیلی در خصوص مهمترین مشکلی که با آن مواجه هستند سوال شود، اکثرا موضوع درصد جانبازی و عدم پذیرش گواهی های صادر شده از نهادهای اعزام کننده توسط کمیسیون پزشکی بنیاد شهید را مهمترین معضل خود می دانند.

جانباز فرهاد نجفی زارع با اعلام این موضوع به خبرنگار پایگاه خبری شهدای ایران؛ پرده از فاجعه ای گشود که در نوع خود دردناک است.

این جانباز با اعلام اینکه در نامه ای از سوی نزاجا موضوع مجروحیتش در جنگ  به شرح 10 درصد اختلالات عصبی و موج انفجار  و 10 درصد اختلال شنوایی و 19 درصد کارافتادگی  تاییید و به بنیاد شهید و امور ایثارگران ارسال شده است اما نه تنها هیچ مستمری برای وی لحاظ نشده بلکه حتی بنیاد شهید و امور ایثارگران او را به عنوان جانباز نیز نپذیرفته است.

 

این جانباز که به گواهی سازمان امور ایثارگران نزاجا در توپخانه فعالیت کرده و در زمان جنگ بر اثر بمباران هوایی و موج انفجار مجروح گردیده است سالهاست به دلیل مفقود شدن صورت سانحه بیمارستان زمان جنگ نتوانسته جانبازی خود را به بنیاد شهید و امور ایثارگران ثابت کند.

اما نکته حائز اهمیت در پرونده این جانباز این است که این جانباز هم اکنون به عنوان یک جانباز تحت پوشش سازمان بهزیستی می باشد.

جانباز فرهاد نجفی زارع که در ماه حدود 500 هزار تومان جهت تهیه دارو و درمان بیماری های اعصاب و روان خود خرج می کند و به دلیل اختلال استرسی ناشی از موج انفجار کار افتاده کامل است  و با 47 سال سن بدون حمایت پدر سالخورده اش نمی تواند ادامه حیات دهد.

این جانباز به دلیل اینکه سالهاست بنیاد شهید و امور ایثارگران جانبازی اش را تایید نکرده است نه تنها بیمه درمانی ندارد بلکه تحت پوشش بهزیستی شده و  ماهیانه مبلغ 40 هزار تومان از بهزیستی دریافت می کند.

حال باید اندیشید آیا نهادهای متولی رسیدگی به جامعه ایثارگری توانسته اند خدمت رسانی درستی به خانواده شهدا و ایثارگران داشته باشند؟!

 

 

 

 

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 توسط 
 

ماجرا از این قرار بود که یکی از دوستانش در گروه مخالفان دولت با او تماس گرفته و به عکرمه پیشنهاد جداشدن از ارتش را می‌دهد.

به گزارش روابط عمومی حزب الله سایبر  شهید عکرمه علی اولین شهادت طلب سوریه است که چند روز پیش به شهادت رسید. ماجرا از این قرار بود که یکی از دوستانش در گروه مخالفان دولت با او تماس گرفته و به عکرمه پیشنهاد جداشدن از ارتش را می‌دهد. شهید عکرمه می‌پذیرد که با نفربر زرهی ارتش که تحویلش بوده فرار کرده و به مسلحین تکفیری ملحق شود.

با فرماندهانش هماهنگ می‌کند و با نفربرش حرکت میکند به سمت مواضع تکفیریها که در ۳ کیلومتری محل استقرار ارتش سوریه بوده در حالیکه پرچم سوریه روی نفربرش نصب بود. در جواب مسلحین که از او پرسیدند چرا با پرچم سوریه داری میای؟ در جواب گفت: میترسم ارتش متوجه فرار من از پادگان بشه و در راه منو بمباران کنه برای رد گم کنی اینکارو کردم!!

شهید عکرمه علی

 

با هماهنگی با تروریستها به مواضشون وارد میشه بعد از پیاده شدن از نفربر و روبوسی با تکفیریها جشنی به مناسبت به غنیمت درآمدن این نفر بر و جدایی شهید عکرمه برپا میشه و شهید عکرمه ضمن حضور در جشن مواضع مسلحین رو کاملا شناسایی میکند! بلافاصله به بهانه ای به داخل نفر برش برگشته و در فرصت مناسب با مسلسل سنگین و توپ روی نفر بر جشن تکفیریها رو به عزا تبدیل می‌کند. نابع ارتش سوریه مدعی شدن از این عملیات ۲۰۰ تکفیری کشته شدند

 



نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم اردیبهشت 1393 توسط 
دلم برای شهیدان تنگ است

دلم برای گروه خوبان تنگ است

 کاش از دل  راهی بود به سوی کهکشان

رقص کنان پر گیرم  و  پرواز کنم بسویشان 

 

 

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393 توسط 
 

سردار شهید اصغر وصالی / وبلاگ خط مقدم

 

 

خسته بودم برگشتم به سمت پایین قطعات  شهیدی از قصز شیرین سر پل ذهاب توجهم را جلب کرد شهید احمد رحیمی نهوجی مشغول عکس گرفتن از مزار شهید بودم  گفتم این شهید برای وبلاگ من است از او بعدا تحقیق کنم

 

در همین افکار یکدفعه ای پایم به سنگی گرفت  نوشته بود شهید اصغر وصالی تهرانی  همانطور که خاکی شده و نشسته بودم زدم زیر گریه  انقدر گریستم که چشمانم تار شد

آخه من اصلا بزیارت این شهید نیامده بودم و این اولینبار م بود

قسمش دادم حاجت روا بشم ان شا الله

الان اومدم عکسهایی ک هگرفته بودم را بگذارم همش پریده الا عکس سنگ شهید وصالی  آن هم نصفه انداخته شد

حس و حال عجیبی بود یکساعتی انجا بودو بعد رفتم

 

 

*********

برادر عزیزی و جانبازی نوشته بود در بازی دراز خیلی فعال بودند و جالبه که من میدانستم در جبهه غرب بودند ولی بازی دراز را نمیدانستم

توصیه میکنم کسانی که دوست دارند طعم واقعی جنگ را بچشند نروند خرمشهر نروند شلمچه نروند هویزه  یکسر اول بیایند بازی دراز  سال اولی که من رفتم راه را پیاده رفتم و پیاده برگشتم  ولی امسال پیاده نرفتم

بگذارید آفتاب داغ و سوزان صورتتان را لمس کند از سوختن نترسید از لب خشکیده نترسید 

در این کوه دست شهید وزوایی در دستانتان به سمت بالا میروید  لبخند شهید حاجی بابا همراهتان است  و دائم میگوید یا علی مدد بیایید بچه ها نترسید ما همراهتانیم  شهی دموحد دانش با همان یک دست تفنگ دردست در بالای قله ای با صدای بلند میگوید  هیچ موردی نیست اینجا کشیک ایستاده ام بچه ها همگی سالم آمده اند ان شا الله سالم هم برمیگردند

و شهید وزوایی میخندد و میگوید ان شا الله در دو دنیا سالم باشند ...

 

شما یکبار بیایی بازی دراز

 پیاده بروید  اینجا کوه نیست  اینجا ارتفاعات نیست  در جای جای این سنگها شما صحنه های واقعی جنگ را خواهید دید



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 توسط 
در قسمتی از بازی دراز نشستم  چند قدمی با شهدای آن فاصله داشت

 

 

به وصیت نامه اش می اندیشم

 

شما خوب می ‌دانید که شهید عزادار نمی ‌خواهد، رهرو می‌ خواهد همان طور که من رهرو خون برادرم بودم، شما هم با قلم و قدم و زبانتان پشتیبان انقلاب و امام عزیز باشید.

من و علی و جنگ

مادر عزیزم به مادران بگو مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی ‌توانید جواب زینب (س) را بدهید که تحمل 72 تن شهید نمود. پدر و مادر عزیز! به خاطر تمام بدیها و ناسپاسی ها که به شما کردم مرا ببخشید و حلالم کنید و از همه برای من حلالیت بخواهید. از همسرم که امانتی است از من نزد شما خوب محافظت کنید که مونس آخرین روزهایم بود.

برادران عزیز، برادری داشتم که در راه خدا فدا شد، قبلاً در وصیتنامه‌ام با او صحبت و درد دل می‌ کردم. اکنون به شما توصیه می ‌کنم که برادران عزیزم نکند در رختخواب ذلت بمیرید، که، حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد. مبادا در غفلت بمیرید که علی (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر حسین در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد.

پدر و مادر و همسر عزیزم، مراقبت کنید آنان که پیرو خط سرخ امام خمینی نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند. در زنده بودنمان که نتوانستیم در آنها اثری بگذاریم شاید در مرگمان فرجی باشد و بر وجدان بی انصافشان اثر گذارد.

والسلام

علیرضا موحد دانش / تاریخ نگارش 17/11/61

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم اردیبهشت 1393 توسط 
 

 

 

 خودشان گلند و دسته های گل در کنارشان محومیشوند


عکس متحرک

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 توسط 
 

 

دفتر خاطرات هم میهنی ها ✿ Eybaba ✿

 

 

 

یا حسین

 

 

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 توسط 
 

امابه رویاهایم و شهدا ایمان آوردم
 
مطلبی بود پاک شد
 
 
 
یک جامانده ام
 
 
 
 
 
همین


نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام فروردین 1393 توسط 
یک مقاله خواندم شرمنده شدم  گفتم قیاس با حضرات معصومین نیست که کسی علی بن ابی طالب (ع) را به شهادت میرساند که از خوشنامترین مردم روزگار خویش بوده

از ابن ملجم مرادي و خط و ربط هايش چند مطلب مشترك در همه منابع به چشم مي خورد. كه مهمترين شان را اينطور ذكر كرده اند:‌

 

    با شروع خلافت حضرت على(ع) حبیب بن منتجب حاکم یمن بود. حضرت نامه اى براى ابقاء او و بیعت گرفتنش از مردم یمن نوشت. حبیب ده نفر نماینده از شايستگان اهالى یمن را به سرپرستى عبدالرحمن بن ملجم مرادى به کوفه فرستاد. پس از ورود، ابن ملجم عرض تبریک مفصلى ایراد کرد تا رسید به اینجا که: "تو امیرالمؤمنین و وصىّ رسول خدا و وارث علوم او هستى. خداوند لعنت کند کسى را که انکار حق تو را بکند." و سه بیت شعر نیز گفت که مضمونش این است: "با تمام قوا و مردان زیرک در اجراي فرمانت حاضریم." حضرت فرمود: نامت چیست؟ عرض کرد: عبدالرحمن پسر ملجم مرادى.

 

حضرت فرمود انّاللّه و انّاالیه راجعون و به او نگاه مى کرد و دست بر دست مى زد و استرجاع مى نمود و مى فرمود تو مرادى هستى. پس از آنكه هیئت یمنى بیعت کردند، حضرت، ابن ملجم را دو مرتبه دیگر خواست و از او بیعت گرفت و این عمل 3 بار تکرار شد. عرض كرد یا على چرا با من اینطور معامله مي کنى؟ فرمود زیرا مى بینم تو بیعت را نادیده خواهى گرفت و پیمان را خواهى شکست. عرض کرد دل من مملو از محبت توست، دوست دارم در رکابت شمشیر زنم. حضرت لبخند زد و سئوالاتى نیز نمود و فرمود بالاخره تو قاتل من خواهى بود. ابن ملجم گفت اگر مرا چنین فکر مى کنى تبعیدم کن حضرت فرمود به همراه هیئت یمنى به یمن برگرد. ولى پس از سه روز ابن ملجم مریض شد و همراهانش رفتند و او ماند. حضرت به پرستارى ابن ملجم پرداخت و به دست خود دوا و غذا به وى مى خورانید تا خوب شد از این پس ملازم رکاب حضرت بود و این بزرگوار او را به منزل مى برد و پول به وى مرحمت مى کرد و همواره مى فرمود من زندگانى او را مى خواهم ولى او قتل مرا مى خواهد. ابن ملجم گفت یا على اگر چنین است مرا بکش. فرمود قصاص قبل از جنایت نمى شود.


ابن ملجم در جنگ جمل در سپاه امام قرار گرفت و جنگيد، همچنين وي در جنگ صفين نيز از سپاهيان امام بود.و از خوارج نبود

آیت الله بهجت در ذیل این واقعه فرمودند: «همیشه از خدا بخواهیم که عاقبت ما را ختم به خیر کند

آری جایی که اینچین است ولی باز گفتم نمیشود قیاس نمود ما بپای آنان نمیرسیم در شکیبایی و استواری هرگز مثل ائمه نیستیم و نخواهیم بود

ولی یک مطلب خواندم که از جانبازان خجالت کشیدم

همسر آقای کروبی در اظهاراتی گفته اند اگر همسرم از اعتقادات قبلی خود (همکاری با عوامل فتنه ) ذره ای عقب نشینی کند خودکشی میکنم

ای عزیز مسلم است که باید خودکشی کنی آخه خانه ای که درجماران سکونت داری روزگاری آسایشگاه جانبازان بوده و شنید ه ام که شما با دست خود خانمی که خدمت به عزیزان را مینموده بیرون کرده ای  و جانبازان رابه جایی دیگر منتقل و خانه را با سند و مدرکی جعلی بنا م خود نموده اید باید هم خودکشی کنی که برازنده چون تویی است

از روی گل گلاب شهید آوینی در بهشت خجالت میکشم  که این همه سختی دید و دم نزد و من این همه نوشتم

 

 

 



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 توسط 
 

هنوز حمد رانخوانده ام

شفا گرفتی ای چقدر زود

 

 

گاهی سری به وبلاگهای مختلف میزنم چند ر وز پیش وبلاگ خط مقدم را میخواندم که ایشان از برادر جانباز عزیزی نوشته بودند چهره این جانباز آشناییت عجیبی داشت با اینکه خیلی فکر کردم هنوز هم بیاد نمی آورم ایشان را در کجا زیارت نموده ام

جانباز عزیزی محسن صابر که بهتره بگیم الان  دیگه شهید محسن صابر

 

یک سخن کوتاه با این شهید عزیز

تو را نمیشناسم با اینکه خنده هایت برایم آشنا است  با اینکه چهره ات را در جایی زیارت نموده ام و نمیدانم کجا

نامه من برای تو اززندان است زندانی بنام دنیا برای تویی که نمیشناسمت

اول کلام  نگران عطیه الهیت نباش اینرا از چشمان نگرانت بسویش متوجه شدم  جایگاهی از نور شور  و سرور ی مریم وار  برایش میبینم  امیدوارم تحقق یابد

و دوم از آنهایی نیستم که بعد از شهادت ها بگویند گل ما پر پر شد

شما گلهای سرخ عشق را میبینم که چگونه در این زندان پژمرده میشوید  و دستانم را با زنجیری از جنس صبر بسته اند  و جز دعا نمیتوانم کاری کنم

الان از هر روز سرختر سرحالتر و شادابی توصیف نشدنی داری  به قول خودمونی الان نور بالایی 

دردنداری و سرخوش به پروازی 

الان موقع دستگیری است  دراین پرواز دست ما را بگیر تا با تو به پرواز آییم 

 

 

 

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم فروردین 1393 توسط 

مراسم بزرگداشت شهیدان صیادشیرازی، سیدمرتضی آوینی، رضا چراغی و سعید یزدان‌پرست پنج‌شنبه ۲۱ فروردین ماه در قطعه 29 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) برگزار می‌شود.


به گزارش پایگاه اطلاع رسانی گلزار شهدای تهران ،مراسم بزرگداشت شهید سپهبد علی صیادشیرازی، سید شهیدان اهل قلم شهید سیدمرتضی آوینی، شهیدان سردار رضا چراغی و سعید یزدان‌پرست ساعت 17:30 پنجشنبه ۲۱ فروردین در قطعه 29 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) به همت خانه شهید وابسته به بنیاد شهید و امور ایثارگران استان تهران برگزار می گردد.

***************************



نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم فروردین 1393 توسط 
میگن مرزبانان یکساعت پیش آزاد شدند

 

خدا کنه ان شا الله

منکه خیلی خوشحالم 

همش میگم خدا کنه اعدام آن یکنفر و خبر شهادتش هم دروغ باشه  همش میگم خدایا هر پنج نفرشو ن سالم باشند الهی 

به حق حضرت زهرا خدایا کمکشون کن

خب بازم خبر رسیده شهادت یکنفر تایید شده 

چند روزی که   نبودم نگران بودم روز سیزدهم چه اتفاقی میافته

خدا کنه خبر آزادی درست باشه  و تایید بشه

*****

قرار بود این پست درباره مطلبی دیگر باشد و یک شهید 

بعد قرار شد درباره حادثه جالبی که برایم رخ داد باشد و اما شوق آزادی این سربازان مانع نوشتن شد

*******

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین

 

 

 



نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم فروردین 1393 توسط 
 

http://sangariha.com/i/attachments/1/1382082756748830_large.jpg

 

نظریه ای جدید بین بعضی افراد میشنوم که مگر فقط باید ثرتمندان بد ثروتمندتر بشوند ما هم که مومنیم و با تقوا و خداپرست باید به حد بالایی از ثروت و رفاه دست یابیم

من سخن ائمه معصومین را قبوا دارم در دو حدیث متواتر که فرموده اند خدایا از فقر به تو پناه میبرم . و فقر نزدیک است که به کفر منجر شود .

و توصیه فراوان به داشتن روزی وسیع  و وارد شدن ادعیه در این  رابطه 

اما نکته ای را هم نباید فراموش کرد که این ثروت و روزی فراوان باید در حدی باشد که خودش منجر به کفر نشود

خواهی نخواهی ثروت بیش از حد خارج شدن از دایره اسلا م را در پیش دارد

و

نماهنگشهادت حضرت زهرا (س)
کلیپ آرت   

 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم فروردین 1393 توسط 
 

 

A.Movahed Danesh.jpg

درباره شهید علیرضا موحددانش و نحوه مجروح شدنش در یکی از عملیاتها و قطع شدن مچ دستانشان بود که تا ساعتی سعی میکردند مچ قطع شده را از نیروها پنهان کنند و به دفاع ادامه دهند 

به خود گفتم اگرمن بودم که همان لحظه اول غش میکردم

 

بیادم امد این مردان الهی معجزه الهی بروی زمین بودند

شهادت این عزیزان هم خود معجزه بود

من رد ی از نور و تبسم  آنان را در آسمان دیده بودم   آنها نمونه ای از معجزاتند 

 

 

اما ...............

 

 

 

یک جامانده ام

 

 

 

 

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم فروردین 1393 توسط 
 

 

 

اینکه میگویند یکی ازمرزبانان به شهادت رسیده 

 

اما انگار خبرها شهادت او را تایید میکنند همانطور که حس من بعد از او ..........

انگار دولت جدید زیاد به این مسایل اهمیت نمیدهد 

بیشتر همه حواسها سمت اطلاع رسانی  دومین سبد کالا است 

ودومین خبرشهاد ت  علی خلیلی جوان بیست ساله آمر به معروف بود  

 

خبرگزاری فارس: پیکر شهید ناهی از منکر علی خلیلی فردا تشییع می‌شود



نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم فروردین 1393 توسط